رویاهایم ... زیر تیغه ی گیوتین ....
و جلادی که تبرش را با طناب پوسیده ی «دار»م تیز می کند...
و تبری که در سوگ عشق از دست رفته اش٬ خــــــون می گرید...
پ.ن : پست قبل رو حذف کردم...پیامش رو رسوند... دیگه نیازی به بودنش توی وبلاگ نیست...
رویاهایم ... زیر تیغه ی گیوتین ....
و جلادی که تبرش را با طناب پوسیده ی «دار»م تیز می کند...
و تبری که در سوگ عشق از دست رفته اش٬ خــــــون می گرید...
پ.ن : پست قبل رو حذف کردم...پیامش رو رسوند... دیگه نیازی به بودنش توی وبلاگ نیست...
... و گونه هایت با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کنند
و سر نوشت مرا...
که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم...
هــــــــــــــــــــــــــرگز کسی این گونه فجیع
به کشــــــــتن خویش بر نخاست که من به زندگی نشسته ام ...
شاملو
پ.ن : خیلی حرفا دارم بهت بزنم ! کاش برای یک لحظه بدون هیچ غروری به من گوش بدی... و حرف دلم رو بشنوی... می دونم٬ ممکنه قبل از من افراد زیادی این جمله رو بهت گفته باشن... حتی می دونم که ممکنه به خیلی هاشون توجهی نکرده باشی٬ یا با بی رحمی تمام دلشون رو شکسته باشی... می دونم خیلی ها بودن که ازت خواستن بهشون یک فرصت بدی ... و تو شاید برات اصلا مهم نبوده... و باز هم می دونم٬ با گفتن این جمله... این راز... شاید برات بشم یکی از همونا... یا یک قمار باز که آخرین ورقش رو رو کرده... اما می خوام بدونی... می خوام درک کنی ... من با همه ی اونا فرق دارم... این همون چیزیه که از روز اول به خودم می گفتم...
آره... من با بقیه فرق دارم... چون آخرین ورقی رو که می خوام رو کنم٬ همون « آس دل » هست ... همونی که با ارزش ترین ورق زندگی من بوده و بعید می دونم بتونی ورقی روش بیاری...فقط امیدوارم توی این بازی بین من و تو «حکم» ٬ از همون «دل» باشه و ورق رو شده ی من برای تو ارزشی داشته باشه... نه این که حکم دیگه ای برای این بازی صادر کرده باشی و به خاطر نداشتن «دل» ٬ مجبور بشی، آس دل من رو با خشت بی تفاوتیت ببُری ...